![]() |
![]() |
|
| شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی،ولی حال که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص! |
|
تو که باشی
جاذبه رنگ میبازد میدانی؟ رصد هر کهکشان در فضایت می ارزد به هزار انفجار بزرگ نترس تقدیر این ستاره سرخ سیاهچاله شدن نیست... |
|
+ نوشته شده در
90/12/03ساعت 0:24 توسط |
|
|
قهوه میخورم باز چه تصویری در دنیای من کشیده اید کمی فرصت، اختیار سراسر جبر لغت جدیدی است در فال من خط های کف دستم که دیگر مال من بود آن ها را چگونه تغییر داده اید؟ باکی نیست خرق عادت هنر من است بر دامنه کوه همان که رویش روغن ریخته اید تا پایان جهان میدوم قله تکراری است با دویدن به اوج می رسم |
|
+ نوشته شده در
90/05/21ساعت 15:13 توسط |
|
|
این شعر افشین یداللهی رو خیلی دوست دارم.غنی و درست.هر بیتش شاید بتونه کلی تفسیر داشته باشه.خیلی قشنگ و نابه..
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کس که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود |
|
+ نوشته شده در
90/02/02ساعت 17:42 توسط |
|
|
همیشه مامانم بهم میگفت که مهربونی بیش از اندازه خوب نیست،اگه به حرفش ایمان نداشتم توی این مدت این رو فهمیدم که چه پارادوکس ظریفی اینجا هست و فقط میشه با تجربه بدستش آورد،اما خوب جوونیه و هزار آزمون و خطا،باید اشتباه کنی تا یاد بگیری وگرنه تمامه عمر توی یه گرداب دست و پا میزنی.شاید نسبت به دنیا خیلی ایده آلیست نباشم اما نسبت به آدم ها هستم، هر آدمی که کنارم میاد، باهاش زندگی میکنم هر چقدرم ازم دور باشه، مثل یه ذره بین حواسم بهش هست تا بشناسمش، تا خودم رو با کمک اون بشناسم، تا اینکه ازش یاد بگیرم و تا اینکه زیبایی هایی رو توی فردی ببینم که همه در نگاه اول حس مثبتی بهش نداشتن،سعی میکنم حرفای کسی رو بارو کنم که به نظر دیگرون حرفاش دروغه،همون کسایی که ظاهرا سر تکون میدن،قبولش دارن و اون بنده خدا هم به خوبیشون قسم میخوره!!؟همون کسی که بهش به عنوان یه همکلاسی نگاه میکنن و حتی خانواده اشون با رابطه عمیق با اون شخص مخالفن و الکی اون شخص ابراز دوستی میکنه و از همیشگی بودنش میگه!!! توی این چند وقتی که گذشت،تجربه های زیادی بدست آوردم،چون دیدم،به عینه دیدم که آدم ها چه جوری میتونن عوض بشن اونم در عرض 1 ثانیه،توی روی کسی بخندن که میخوان سر به تنش نباشه و یا اینکه بود و نبودش براشون مهم نیست،برای بدست آوردن یه دوست پسر ، پشت سر به ظاهر دوستشون، حرفهایی بزنن که با آبروی اون شخص بازی کنه و چقدر باید کسی باید بالغ باشه که بفهمه پشتش چی گفتن و به روی طرف مقابل نیاره.توی این مدت آدم هایی از تیپ های مختلف شخصیتی دیدم و چقدر خوشحالم که فرصت دیدن و دوست بودن باهاشون رو از دست ندادم.کسایی که راحت دروغ میگن و پنهون میکنن و کم ان آدمهایی که متوجه بشن،مثل عروسی خواهر یکی از دوستان که من چقدر دقیق بودم اون روزی که چی میگه و گفت:عروسی خوش گذشت؟ که نه دروغ گفته باشه و نه بقیه چیزی بفهمن، توی دلم بهش گفتم آفرین اول واسه این هنرمندی دوم واسه این نکته سنجی.دروغاش همیشه در راستای جمع کردن بود و فکر میکرد که یه دروغ شیرین بهتر از یه حقیقت تلخه اما چون باز خوشبینم به خودم دروغ گفتم "چون نمیخواد قلب کسی رو اذیت کنه داره اینکارو میکنه".اما علی رغم میل باطنی فقط برای شنیدن و درد دل دوستم،چیزهایی رو شنیدم که ناراحتم کرد،به 2 علت:1)اون کسی که این حرفا رو زده بود فقط میخواست دوست مارو ناراحت کنه چون گفت فلانی که دعوت نشده بود بعد که فهمید ناراحت شد2)این وسط یه آدمی وجود داشت که به اونا به چشم دوست واقعی نگاه میکرد،حس میکردم باید بدونه،هزاران چیز بود که نمیدونست اما این یکی لازم بود،اما بعضی آدمهای دیگه رفتارهاشون غیرقابل هضم بود برام،اینکه موقع مشکلات و یا هر کار کوچیکی اینقدر هنرمندانه خودشون رو عقب میکشیدن که حتی خیال کمک خواستن هم به سر دیگران نزنه،یادم بین دو دوست شکرآب شده بود و این بنده خدا به جای اینکه درنظر بگیره این دوستی برای طرف مقابل مهمه یا نه(که مهم بود) بهش گفت این بهترین فرصته برای قطع رابطه و چقدر اون روز غمگین شدم نه به خاطر این حرف،به خاطر دیدن عمق این حرف،چقدر از این چیزها دیدم و باور نکردم،چقدر شنیدم و به روی خودم نیاوردم اما گاهی باید محیطت رو عوض کنی یا یه شوک ایجاد بشه تا چشمات کامل باز بشن و ببینی.دوستم که باهام درد ودل کرد وقتی فهمید چنین قصدی داریم بهمون گفت که ول کنیم،که چی بشه ،واسه چی،من و پدیده هم نشستیم و کلی با آب و تاب از دلایل انسان دوستانه مون گفتیم،اینکه هدفمون چیه و چرا،دوستمون تا حدودی باهامون موافق شد وبهمون گفت یه موقع نگین باهاشون بهم بزن واینا ،بگین مثل خودشون باهاشون باش همین. و یه چیز دیگه هم فهمیدم که همه آدم ها نباید حقیقت رو بدونن،نباید خودت رو بندازی وسط بهشون بگی که چه خبره به قول سعدی: "فهم سخن چون نکند مستمع،قوت طبع از متکلم مجوی،وسعت میدان ارادت بیار،تا بزند مرد سخن گوی گوی" اما اشکال نداره،پیش میاد که حسن نیت با غرض ورزی اشتباه بشه،پیش میاد که جمع کردن ها باور بشه،پیش میاد که دلایل بچگونه ،دلایل منطقی محسوب بشن،(چقدر اون روز دلم میخواست برات قضیه رو باز کنم اما دوست داشتم با دروغ شاد،خوش باشی و اذیت نکنم،چون قصدم آگاه سازی بود). اما باید بشینم و فکر کنم که چرا اومدیم و اون حرفا رو زدیم؟چرا به حرف نغمه گوش ندادیم و سکوت نکردیم؟یعنی این کار چه سودی برامون داشت؟آیا من و پدیده حسودیم؟ آیا خاله زنکیم؟ چرا من و پدیده که از بی آزارترین وبی حاشیه ترین افراد بودیم از اون گروه فاصله گرفتیم؟ یعنی ما چه جور جانوارانی هستیم؟ چرا مایی که تاحالا از کسی بد نگفتیم،داریم دوری میکنیم و این حرفا رو میزنیم؟یعنی ما چه مشکلی داریم؟ آرام.پدیده پ.ن: گوته" آدم های بزرگ مثل کوه میمونن هرچه بیشتر بهشون نزدیک بشی به عظمتشون بیشتر پی میبری و آدم های کوچیک مثل سراب،هرچه بیشتر بهشون نزدیک بشی به غیر واقعی بودنشون بیشتر پی میبریم"
|
|
+ نوشته شده در
90/01/03ساعت 2:29 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشته های مهرسا با نام قاصدک و نوشته های الهام با نام آرام مشخص شده اند.
|
| آرشیو موضوعی |
|
نوشته های قاصدک(مهرسا) نوشته های آرام(الهام) |
| پیوندها |
|
دو قطبی(uriel) رهگذر یادداشتهای غریبه(حسان) مهرسا نوشت BLaCk BoArD (بهار) وصل ممکن نیست؛همیشه فاصله ای هست پاگردها می آیند(یک رمان) shirin |
|
RSS
|